Tuesday، February 02، 2010

چرا اينقدر كم؟






صفرم. فيلم درگيري دولتي‌‌ها با ايرانيان خارج از كشور را در جشن دولتي ايران در نوفل لوشاتو ببينيد ( فيلم درگيري در مقابل سفارت )مي‌خواهم بر مبناي اين فيلم يك مقدار روده‌درازي كنم. شرم كردم از ديدن قلت معترضان و وقاحت نمايندة رسمي جمهوري اسلامي ايران در پاريس. فرانسه كشور آزادي و فرهنگ است كاش يكي از همين اصول‌گراهاي اهل فرهنگ و انديشه  ( اصلاً وجود دارد چنين چيزي؟ ) را به عنوان سفير مي‌فرستادند و كاش با اين جمعيت قليل معترضان مراسمشان اصلاً برگزار نمي‌شد....

1. چرا اينقدر ايراني‌هاي مقيم فرانسه حضور كم‌رنگي دارند؟ جالب اينجاست كه بخش زيادي ازايرانياني كه در فرانسه حضور دارند اصلاً علت حضورشان در فرانسه داشتن سابقه فعاليت سياسي در ايران بوده است. نكند اين هم‌وطنان مبارزه سياسي را صرفاً در چارچوب مرز‌هاي جغرافيايي ايران مي‌بينند و پايشان كه به فرنگ باز شد مي‌روند سراغ تنعمات زندگي؟ اين جمعيتي كه در فيلم هست را مقايسه كنيد با جمعيتي‌هايي كه پيش از انقلاب هنگام سفر مقامات سلطنتي - معمولاً با هماهنگي كنفدراسيون دانشجويان ايراني - جمع مي‌شدند. از اينجا مي‌خواهم به نكته دوم برسم.

2. ايرانيان خارج از كشور بيش از آنكه حضور واقعي داشته باشند حضور رسانه‌اي دارند. بيش از آنكه عمل كنند، حرف مي‌زنند. مهندس سحابي خطاب به آنها نامه‌اي بسيار محترمانه و فروتنانه نوشت و ديديم كه بخش زيادي از آنها نتوانستند تحمل همين نامه را هم بكنند. ( سي سال توي اون قبرستون پس چي ياد گرفتن؟ ) عربده‌هايشان در انتقاد ( فحاشي؟ ) از ادبيات «امام‌ستايانه و انقلابي» مهندس موسوي و شيخ كروبي گوش فلك را كر كرده است و جاي ديگرش را هم پاره اما دريغ از حتي يك راهپيمايي واقعاً باشكوه در يكي از شهرهاي مهم جهان؛ با وجود آنكه در لندن و پاريس و نيويورك و تورنتو و برلين و...بگير و ببندي هم در كار نيست و شركت در راهپيمايي بيش از آنكه «امري وجودي» و از سنخ «عمليات شهادت‌طلبانه» باشد، تبديل به يك لذت جمعي، فان و سرگرمي  مي‌شود. ايرانيان خارج از كشور بخشي‌شان در اين توهم هستند كه گمان مي‌كنند به همان نسبت كه حضور رسانه‌اي‌شان زياد است به هنگام سهم‌خواهي هم سهم زيادي بايد نصيب آنان باشد. حالا از اينجا مي‌رسيم به نكته سوم.

3. ورود به زندگي در غرب و اقتضائات زيستن در اين كشور‌ها – كسب درآمد و ساختار زندگي اجتماعي – همچون تيزابي جوشان فعالين سياسي خارج از كشور را در خود «حل» مي‌كند. به گونه‌اي كه – به غير از آنها كه سياست شغل تمام وقتشان است - فرصت كمي براي فعاليت‌هاي اجتماعي/ سياسي دارند. منطق اقتصاد در آنجا خودش را چنان تحميل مي‌كند كه همه چيز كالايي مي‌شود و حتي به شركت در راهپيمايي هم شايد بيشتر به گونه نوعي «سرمايه‌گذاري» يا مصرف اعتبارات اندوخته نگاه مي‌كنند. براي يك ايراني خارج از كشور شايد چنين پرسشي مطرح ‌شود: اگر در راهپيمايي در جلوي سفارت حضور داشته باشم آيا تضميني هست كه در آينده‌اي نزديك شاهد سقوط رژيم باشم؟ اگر نه ترجيح مي‌دهم به فعاليت‌هاي معهود خودم بپردازم. مشكل ايرانيان خارج از ايران دقيقاً همين است. در واقع اگر در ايران هم ما صرفاً با دعوايي سياسي سروكار داشتيم مي‌شد و حكومت مي‌توانست با منطق اقتصاد بخش زيادي از مردم را از اعترضات جدا كند اما كار ايران چنان «فشل»  و «خر در گل» است كه بيم آن هست كه به زودي حتي شورش‌هاي نان راه بيافتد. حكومت ايران اگر عاقل بود در سي سال گذشته براي جلوگيري از اعتراضات سياسي هم كه شده، سروساماني به اقتصاد مملكت مي‌داد. چرا حكومت ايران نمي‌تواند چنين كند؟ اقتضائات ايدئولوژيك حكومتِ برخاسته از انقلاب دست و پايش را بسته است. در رهبران كشور هم همت و اراده‌اي براي انقلاب ايدئولوژيك ديده نمي‌شود.
شايد يك علت ديگر حضور سياسي كم‌رنگ ايرانيان خارج از كشور اين باشد كه به خاطر دوري از ايران خطير بودن اوضاع براي آنها از بين مي‌رود و سياست تبديل به اولويت دوم و سوم زندگي مي‌شود. اولويت اول مثلاً‌ كار يا تحصيل است و اولويت دوم جاافتادن در كشور ميزبان و اولويت سوم و چهارم هم پرداختن به مسائل ايران است. در حالي كه در ايران حتي آدم‌هايي كه علاقه‌اي به سياست نداشته باشند، سياست به آنها علاقه دارد. سياست دمش همه جا هست و جايي نيست كه بخواهيم قدم بزنيم پايمان روي دم سياست نرود. اين سياسي شدن همه چيز در ايران ناشي از رفتار غلط حكومت در عرصه اجتماعي است؛ به گونه‌اي كه با تحديد آزادي‌هاي اجتماعي و برخورد ايدئولوژيك با آنها نا‌خواسته همه مردم را تبديل به يك اپوزوسيون بالقوه مي‌كند. حكومت ايران اگر عاقل بود از اختيارات فقه حكومتي استفاده مي‌كرد و تلاش‌ مي‌كرد آزادي‌هاي اجتماعي در ايران را حتي بيش از دوران اصلاحات گسترش دهد.

4. نكته اي ديگر هم كه از فيلم مي‌شود آموخت رفتار پليس فرانسه است. من در رفتار اين پليس‌ها چهار قرن عقلانيت خودنقاد انباشته شده در تمدن غربي را ديدم.  رفتار اين پليس‌ها بيش از هر كتاب فلسفي‌اي مي‌تواند نشان دهد كه جامعه مدرن ريشه‌هايش كجاست و به كجاها رسيده است. راستي ياد استاد ما دكتر محمود به خير ( عاقلان دانند...) 

Wednesday، January 27، 2010

عاشقانه‌هاي ملاصدرا


قرار نبود بيايم از آن خيابان كه براي ديدن آن دوست از ساعت شش و نيم تا ده شب توي ترافيك بمانم.  مي‌خواستم از همت بروم. ( اصلاً از روزي كه جلوي قرارگاه ابوذر ميليوني شعر خوانديم كه بسيجي واقعي همته و باكري به اين اتوبان ارادتم افلاطوني شده است ) ديدم همت شلوغ است از اولش كرمم گرفته بود يك  بهانه‌اي جور كنم راهم را كج كنم بيايم دم خانه‌تان. به آقاي حراست دم در حسوديم مي‌شد،‌ به تخت و مبل اتاقتان حسوديم مي‌شد،‌ به مادرت حسوديم مي‌شد،‌ به آدم‌هاي توي مهماني حسوديم مي‌شد، به مرتضا و مصطفا و زهرا... اين رسمش نيست كه من نتوانم «تا آخر دنيا تماشات بكنم» و اصلاً‌ به مورچه‌هاي توي حياط حسوديم مي‌شد. به كيف و كفشت حسوديم مي‌شد. بيشتر از همه به آن تل روي موهات حسوديم مي‌شد. هي كه شجريان مي‌خواند «آه اگر خرقة پشمين به گرو نستانند» و گردن من مي‌چرخيد اطراف كه شايد بخواند «تو آمدي ز دورها و دورها»، باران هم كه هي تند شد لاغر شدم، نحيف شدم احساس ضعف شديد كردم...محبوس انفرادي شدم. آب شدم؛ رفتم زير تاير ماشين. شهيد شدم. شهيد تو و كودتا! غصه خالص شدم. بعدتر كه هي شجريان خواند «نفس‌ها ابر درختان اسكلت‌هاي بلور آجين» پنجره پايين بود و دود سيگار بيرون مي‌رفت اما «خيال كاج‌هاي ولگردي و تن‌گرمي» گرمم مي‌كرد.







سه‌شنبه هرز‌ترين و لعنتي‌ترين روز دنيا خواهد بود گو اينكه اميد از خواب برخاستنش شوق كم‌رنگ ديدار دوبارة تو بود. نشستم و نوشتم. نوشتم ما عشق و خيابان را با هم مي‌خواهيم. براي تو سه تا شعر نوشتم. قصيدة نوشتم، غزل گفتم، دوبيتي بندتمبوني نوشتم. غصه‌دارهاي عباس قادري را گوش كردم. نوشتم كه من از سعدي بيشتر عشق را مي‌فهمم. بعد در ادامه‌اش نوشتم كه از همين جمله قبل يعني از حلاج مجنون‌ترم.  براي تو هي نوشتم هي نوشتم. به خواهرم فرق وبر و دركيم را ياد دادم و توي دلم نيچه بود و نيچه و نيچه... هي بيخود و باطل بودم. هي طرد بودم و نا- راحت. "عاشقانه‌هاي مصدق" را خواندم كه تكه‌هاي خوب دارد اما كليتش چندان منسجم نيست گو اينكه شاهكار است اينكه بگويي:


بانوي روزهاي آخر مرداد
دوستت دارم
اما با كودتا چه كنم؟


يا اين:


مجروح جنگ‌هاي جهاني كه بي تو
جغرافيايش مي‌لنگد


يا اين:


ارتشبد:
تمام عالم اگر روي دستم بگيرند
و از دريچه‌هاي منتظر
لبخند          بپاشندم....
بدون تو انگار                سياره‌اي در منظوهمه‌ام خاموش است.

اصلاً مي‌بينم حالا همه‌اش تو نيستي و آقاي استاد تار مي‌زند و آقاي آن يكي استاد روضه‌مي‌خواند:


بگذار تا بگريم چون ابر در زمستان...  

Sunday، January 24، 2010

تاريخ نقره داغمان خواهد كرد...


جدن عرض مي‌كنم؛ بنده از «سبز بودن» مستعفي هستم. هيچ علاقه‌اي ندارم در جنبشي حاضر باشم كه هنوز به هيچ نرسيده بر سر آنچه مي‌گويند قرار است فردا شايد اگر بشود به آن دست يابد، دعوا مي‌كنند و سهم تقسيم مي‌كنند. علاقه‌اي ندارم هم‌رديف مشتي فرنگ‌نشين باشم كه يكي تسبيحش را مي‌چرخاند و يكي عرقش را مزمزه مي‌كند و يكي هم با فلانش ور مي‌رود و هيچ كدام هم اندازه يك جو اقتضائات واقعي وضعيت فعلي ايران را نمي‌دانند و نمي‌فهمند و هنوز اندازه دو واحد آشنايي با علم سياست، آشنايي با علم سياست ندارند...
كجا بايد داد زد؟ كجا بايد فرياد زد؟ در حالي كه آقايان آن طرف وحدت رهبري ايجاد كرده‌اند و لشكريانشان را تجديد مي‌كنند، اينجا اين طرف فرمانده را ول كرده‌اند و هركسي «فرمانده‌نمايي» مي‌كند. خيال برشان داشته كه اگر سي سال پيش روح‌الله خميني بر امواج ملت سوار شد، حالا هم اگر كسي توي لندن، پاريس، تورنتو، نيويورك، واشنگتن، ...خوب بازي كند، روح الله اين دوره خواهد بود. در اين ميان هم ‌VOA  حماله الحطب است.
روشنفكران ايراني، و علي‌الخصوص چپ‌ها، سي سال پيش سخنان آرامش‌طلبانه و برنامه‌هاي گام به گام زنده‌ياد بازرگان را به سخره گرفتند و بر طبل تندروي كوبيدند و ديدند آنچه ديدند. حالا هم كه سي سال است گذشته باز نمي‌شنوند و نمي‌فهمند و اين بار هم بر طبل تندروي – حالا از نوع راستش – مي‌كوبند. حقا كه كسي كه كور است در اين دنيا، همچنين كور خواهد ماند در آن دنيا...
اين وسط بيانيه زنان براي جنبش سبز كه شاهكار است. تفت فرموده‌اند انتخاب گرايش جنسي را به عنوان يكي از خواسته‌هاي جنبش. در چند كشور دنيا دقيقاً در اين لحظه زنان، و البته مردان، حق انتخاب گرايش جنسي دارند؟
نمي‌دانم اين بلاهت خارج‌نشينان را در تقسيم وحشيانه غنايم ناموجود، چگونه بفهمم و تبيين كنم. طيفي از تبيين‌ها از "بلاهت مطلق" تا "توطئة بسيار پيچيدة حكومت" به ذهنم مي‌آيد؛ اما تاريخ كه فرداها خواهد آمد آنچان نقره‌داغ درس‌هايش خواهدمان كرد كه رنج اين روزها در مقابلش شادي محض است...‌


Monday، January 18، 2010

چنين كردند بزرگان


لحظات خيزش ملي كمياب هستند. خيزش تاريخي كه مي‌گويم چيزي صرفاً سياسي از جنس انقلاب نيست؛ بيشتر مثل لحظاتي از عمر آدمي  است كه لحظاتي هست كه در خود مي‌رويم و به گذشته و راه آينده‌مان مي‌انديشيم. اين لحظات كم‌ياب تاريخي اما دوران طولاني آموختن را به دنبال دارند. اگر وقايع ملي‌شدن نفت نهايتاً پنج، شش سالي بيشتر نبود، فرصت‌هاي آموختن اما بسيار بود. انقلاب پنجاه و هفت دو سال بود، فرصت آموختن اما سي سال است كه هست. چقدر آموخته‌ايم؟ اصلاً چقدر نسل قبل‌تر امكان آموختن را براي ما فراهم كرده است؟ تحديد‌هاي هر روز بيش از ديروز آزادي بيان البته مانعي ست اما در موضوع مورد بحث ما بهانه‌اي بيش نيست. 


نمي‌خواهيم منبر بروم و در فضيلت خواندن تاريخ و بصيرت‌هاي ناشي از آن جملات گل‌درشت تفت بدهم و... نه؛ منظورم اين نيست. اصلاً به يك معنا تاريخ هيچ آموزنده نيست چون هيچ دو رخدادي در طول زمان شباهت تام ندارند كه امكان الگوبرداري و تكرار تجربه فراهم باشد. حالا اين هم خودش يك منبر ديگري مي‌طلبد كه باز داد سخن بدهيم كه چرا تاريخ علم هست و چرا تاريخ علم نيست و  و و و ...


در اوضاع و احوالي هستيم كه به تعبير دقيق يكي از دوستانم "در تاريخ قدم مي‌زنيم". اين "در تاريخ قدم زدن" فرصت و تمركز لازم براي مطالعه و پژوهش را از بسياري از ما گرفته است. از يك جهت ديگر اما فرصتي طلايي فراهم كرده است تا برخي چيزها را مطالعه كنيم و بياموزيم كه در شرايط و اوضاع و احوال عادي چندان مورد توجه‌مان نيست. خواندن مطالب مربوط به تاريخ قيام‌هاي ضد چپ در بلوك شرق و ضد راست در امريكاي لاتين در حالت عادي شايد بيشتر مشغله‌اي موزه‌اي جلوه كند و تفنني براي برخي آدم‌هاي حوصله‌داري ها.

من به گمانم  امروزه درباره تاريخ معاصر خودمان، منابع و متون خوبي درباره «مشروطه» و «ملي شدن نفت» و حتي «انقلاب پنجاه و هفت» تدوين كرده‌ايم؛ متوني كه خواندنشان هم حيرت‌زاست و هم بصيرت‌افزا. در سال‌هاي اخير تك‌نگاري‌هاي خوبي هم دربارة برخي رجال سياسي معاصر چاپ شده است. درباره وقايع پس از انقلاب البته چندان نمي‌دانيم و تاريكي‌ها بيشتر از روشنايي‌هاست؛ وقايعي حدفاصل بهمن پنجاه و هفت تا دستگيري سران حزب توده در سال - اگر اشتباه نكنم - شصت و سه. درست است كه در اين باره محدوديت‌هاي فراوان وجود دارد اما آدم وقتي برخي تلاش‌ها را - مثل آنچه عزت‌الله سحابي در "ايران فردا" انجام مي‌داد يا قوچاني سعي مي‌كرد در "شهروند" دنبالش باشد - مي‌‌بيند بيش از آنكه محدوديت‌ها را مقصر بداند، دنبال دلايل ديگري براي اين «سكوت تاريخي» مي‌گردد.

القصه بايد تلاش‌هاي لطف‌الله ميثمي در «چشم‌انداز ايران» را ستود. او  از شماره نخست چشم‌انداز ايران چند موضوع را به صورت دقيق دنبال كرده است: 
- مسائل كردستان در ابتداي انقلاب، 
- وقايع منتهي به سي خرداد شصت، 
- هجده تير  
- مسائل شوراها. 
- مسائل مربوط به نفت.


تلاش كرده است با انجام مصاحبه‌‌هاي تحليلي با آدم‌هاي موثر گروه‌هاي مختلف دعوا و چاپ مقالات روشنگر نوري بر تاريكي‌هاي وقايع ابتداي انقلاب بتاباند. 

متن تمام مصاحبه‌هاي مجله چشم‌انداز ايران درباره وقايع خشونت‌بار خرداد شصت را به صورت يك ويژه‌نامه مي‌توانيد از اينجا دريافت كنيد. ( فايل پ.د.ف. با حجم تقريبي پنجاه مگ ). 


گويا لينك قبلي كار نمي‌كند. فايل را در اينجا هم قرار دادم.

اين روزها كه بحث‌ها حول خشونت فراوان است و يكي دفاع مشروعش مي‌خواند و ديگري به نفي مطلق و مسيح‌وار خشونت دست مي‌زند مطالعه درباره تجربه‌اي تاريخي كه چندان هم از امروز دور نيست، مفيد بلكه لازم است. 


پي‌نوشت: آقاي مخابرات و اينترنت بر ندارد فردا متهممان كند به حمايت از س.م.خ. ا. . بنده توصيه به مطالعه اين مصاحبه‌ها كردم تا مشخص شود كه چقدر غلط  و تخيلي بود استراتژي‌ها و تاكتيك‌هاي آن رفتگان. هدف آن است كه اشتباهات گذشتگان - چه از جانب حاكميت و چه از جهت اپوزوسيون - تكرار نشود. 


Friday، January 15، 2010

اين رسمش نيست...



بحران اقتصاد كه جهان را گرفت آقايان فخر كردند كه ما را «گزندي» نرسيد و گليممان را به در برديم. استدلالشان اين بود كه چون با جهان رابطه نداريم آسيبي هم نمي‌بينيم. بگذريم كه آسيب هم ديديم و بگذريم كه با جهان رابطه نداشتن هم فخري نيست باري اما اين سخن بويي از حقيقت دارد. ما جزيره‌اي هستيم جدا از قافله تمدن بشري. رودخانه بشريت با تلخ و شيرينش به سويي مي‌رود و آقايان هم بلم سوراخ ممكلت را در جهتي ديگر مي‌رانند. خبري نداريم كه در جهان چه مي‌گذرد. خبر نداريم كجا چه شده است و از كي چه خبر. اگر همين اينترنت‌هاي ذغالي هم نبود كه بيشتر به غارنشينان و باديه‌نشينان شبيه بوديم؛ كبكي سر به زير برف....
دو روز است كه فاجعه‌اي در هائيتي رخ داده است ( بعضي عكس‌ها را ببينيد: +  + )؛ هائيتي را شايد خيلي‌هامان اصلاً‌ ندانيم كجاست. اما عين خيالمان هم نيست كه آنجا چه شده است تا لااقل اخبارش را دنبال كنيم. نخبگان‌مان هم چنين‌اند. از صوسك ( صدا و سيمالي كودتا ) كه انتظاري نيست اما در همين فضاي مجازي، در همين سايتهامان، در بالاترين و جرس و... هم خبري نيست. انگار نه انگار كه به آني هزاران انسان رفتند؛ مردند؛ ديگر نيستند؛ بودند و حالا...
نه، نمي‌شود؛ نمي‌شود كه هي بگوييم شعر سعدي مان را كوبيده‌اند سينه ديوار سازمان ملل و باد به غبغب بياندازيم. اين اصلاً‌رسمش نيست. در زلزله رودبار و زلزله اردبيل و بيرجند و بم و زرند و... از همين غربي‌هاي ملحد عرق‌خور خانوم‌باز تمدن‌روبه‌اضمحلال كلي بهمان كمك كردند. فرنگي‌ها اگر نبودند اصلاً كلي تلفات مرگ و مير زير‌آوارماندگان بم بيشتر مي‌شد. آن روزها شايد اين كمك‌ها را به حساب اهميت جهاني ميهن به گمان خودمان مهم‌مان مي‌گذاشتيم. اما قضيه اين نيست. قاعده‌اي است انساني و جهاني؛ در بلاياي طبيعي بايد به كمك يكديگر بشتابيم. ما كه البته نه، آنها كه در مسير قافله بشري هستند. ما خود جدا هستيم؛ جزيره‌اي جدا...
انتظاري نيست كه دولت آقايان درصدي از كمكي را كه به غزه و لبنان مي‌شود به هائيتي هم بكنند؛ مدت‌هاست كه از دولت بريده‌ام، بريده‌ايم. اما كاش بود راهي كه مي‌شد كمكي كرد به هائيتي مصيبت‌زده؛ كمكي هرچند كم اما نشان‌دهنده آنكه در اين جزيره جدا هم هستند كساني كه مهم است برايشان هزاران كيلومتر آن‌‌طرف‌تر... ولش كن؛ بگذريم.


Tuesday، December 29، 2009

به سرخي چشمانش نگاه كن

Monday، December 28، 2009

دعا كنيم







مدت‌ها بود هيچ متن مذهبي‌اي بريم بار معنوي نداشت. معنويت جايي بود و مذهب جاي ديگر. مدت‌ها بود در هيچ گفتار و نوشتار و رفتار مذهبي يا منسوب به آدم‌هاي مذهبي معنويتي و صفاي باطني نمي‌ديدم. گذشت تا فوت مرجع عاليقدر. و مصاحبه‌اي كه باقي با او انجام داده بود. لحن صميمي و نه چندان شهري پيرمرد و عرقگيرش و لباس سفيدش مذهبي بود اما معنوي هم بود. آن شب گريستم. يادداشت عليرضا بهشتي شيرازي را پيش از عاشورا كنار گذاشته بودم كه بخوانم، اشتغال ايام انداختش به پس عاشورا و امروز. ديروز صحنه‌هايي در خيابان ديدم كه تعزيه زنده بود. ديشب صحنه‌‌هايي بر تلوزيون ديدم كه روضه بود؛ روضه‌الشهدا...
باري يادداشت  عليرضا بهشتي شيرازي هم خيلي چسبيد. مذهبي بود و معنوي و حتي لوطيانه و مشتي. متن كامل يادداشت را تيمناً و تبركاً اينجا مي‌آورم. از آخرين باري كه زيارت عاشورا خوانده‌‌ام سال‌ها مي‌گذرد اما ديروز پس سال‌ها توفيق داشتم و عاشورا را زيارت كردم؛ باري...




سیدعلیرضا بهشتی شیرازی



در زمانه‏اى قرار گرفته‏ایم که دیوار همۀ خانه‏ها دارد خراب مى‏شود. تا بیست سال پیش مى‏شد در اندرونی یک جور بود و در بیرونی جور دیگر، اما امروز نمى‏شود. یعنى کم‏کم ضرورتى براى این کار وجود ندارد. گویى ظهرعاشوراست؛ هرکس همان جورى است که هست. یا داریم به سمتى مى‏رویم که همه همانگونه باشند که در باطن هستند. محرم، این ماه همیشگی برای چنین روزی چه چیز ذخیره کرده است. 
زیارت عاشورا یکی از این ذخیره‌هاست. این زیارت شاید به لحاظ ادبی به زیبایی دعای صباح یا دعای کمیل نباشد، اما یکی از مهمترین مدارک شیعه است. این زیارت به مانند لباس جنگ است؛ پر از اسرار، پر از نکته‌هایی که در بی‌حاشیگی و فرط ظهور پنهان شده‌اند.
این زیارت با برشمردن نسبت‏هاى امام حسین (ع) آغاز مى‏شود. مرحوم شریعتى در فاطمه فاطمه است دوست دارد بزرگى و عظمت حضرت زهرا(س) را به خود ایشان نسبت دهد و نه انسابشان. ما شیعیان وجدانى اجمالی در مورد اهل بیت (ع) داریم که آنها واجد هر فضیلتى بوده‌اند. لذا هر چیزى را که خوب تشخیص مى‏دهیم به آنها هم نسبت می‌دهیم. یکى از برترى‏ها اینست که شخص فضیلتش را ذاتاً احراز کند و نه به واسطه نسب. حضرت رسول (ص) نیز به فاطمه اطهر مى‏فرماید تا لب حوض کوثر را باید خودت بیایی. با این حال تقریباً در تمامى زیارت‏نامه‏ها اشاره به انساب اهل‌بیت به چشم می‌خورد. علت چیست؟
سوال دوم؛ در زیارت عاشورا تأکید زیادى بر لعن کسانى شده است که ظلم براهل بیت (ع) را پایه‌گذارى‏کرد. به راستی آیا لعن و امر به لعن در شان بزرگوارانی چون امامان ماست؟ قطعا این لعن‌ها بنا نیست منفعتی به آنان برساند. آنها گذشتند و درگذشتند. دیگر ناله و نفرین ما سودی برای خاندان پیامبر نخواهد داشت، یا خواهد داشت تنها اگر سودی برای خود ما داشته باشد. این لعنی که زیارت عاشورا ما را بدان می‌خواند، این لعنی که برای سود رساندن به اهل بیت نیست، معنایش چیست و چگونه می‌تواند ما را از ذخیره‌های خود بهره‌مند کند؟
لعن با سب فرق دارد. سب که همان ناسزاگویى باشد امر قبیحى است و لذا به خداوند نسبت پیدا نمى‏کند، در حالى که قرآن به کرات از لعن خداوند سخن گفته است. اللعن من الله ابعاد بسخطه. لعن از جانب خدا دور کردن از روی خشم است. سوال سوم؛ ما وقتى در زیارت عاشورا از خداوند می‌خواهیم کسانى را لعن کند دوری آنها از کجا مورد نظر ماست؟ قطعا از بارگاه الهی. اما این بارگاه کجاست؟
لا یسعنی ارضی و لا سمائی و یسعنی قلب عبدی المومن. زمین و آسمان گنجایش خداوند را ندارد و قلب بنده با ایمان گنجایش او را دارد.
گفت پیغمبر که حق فرموده است  
من نگنجم هیچ در بالا و پست
در زمین و آسمان و عرش نیز  
من نگنجم این یقین دان ای عزیز
در دل مومن بگنجم ای عجب   
گر مرا جویی در آن دل‌ها طلب
در زیارت عاشورا تصریح نشده‏است منظور از مؤسس ظلم بر اهل بیت کیست. جا دارد ما هم از امامان خویش پیشى نگیریم و به نام کسى تصریح نکنیم. زیرا هرکس از آنان سبقت گرفت از دین خارج شد. ما از خداوند می‌خواهیم صاحبان عملی یا صفتی را از بارگاه خود دور کند. سوال چهارم؛ آیا به هنگام چنین درخواستی نباید یک نگاه به جان و دل خویش بیندازیم؟ شاید این صفت‏ها آنجا هم باشد. شاید ما میدان نداشته‏ایم که این‌گونه مقدس به نظر می‌رسیم و الا چندان هم از ارتکاب آن شعبده‌ها ایمن نیستیم. لعن فرصتى است تا آن صفات را از دل خود که حریم خداوند است دور کنیم و بیرون برانیم.
«خوشا به حال کسی که پرداختن به عیوب خودش او را از توجه به عیب مردم باز دارد.» یعنی خوشا به حال کسی که در جهان بیرون دنبال شمر نگردد؛ در درونبگردد. در بیرون اگر هم بگردد پیدا نمی‌کند.
آن کسانی که در کربلا با حسین بن علی (ع) جنگیده بودند همه مردند . این کسانی را هم که امروز شمرها و عمرسعدهای زمانه نام می‌دهیم مطمئن نیستیم واقعا شایسته این نام‌ها باشند. چه بسیار پیش می‌آید که مومن آیینه مومن می‌شود، به صورتی که افراد تصویر خود را در چهره برادرشان می‌بینند و به آن تف می‌کنند. ازمیان دشمنان اهل‌بیت (ع) تنها صفت‌ها و خصلت‌هایی که از شمر شمر و ازعمرسعد عمرسعد ساختند باقیمانده‌اند؛ ما فقط با آنها می‌توانیم مبارزه کنیم. آن صفت‌ها اساس ظلم بر پیامبر و خاندانش را بنا گذاشتند.
آیا این جملات بیش از اندازه باطن‌گرایانه نیست؟ چرا هست، منتهی می‌بینم کسانی برای امام خود نامه‌ها نوشتند، در آن نامه‌ها قاعدتا به او سلام دادند و دشمنانش را لعن کردند، اما سرانجام از میانشان تنها کسانی که درجان با رذیلت‌ها جنگیده بودند، برای حسین بن علی باقی‌ماندند. شایدپیامبر اینجا را می‌دید زمانی که بر دروازه مدینه ‌نشست و به کسانی که از جنگ باز می‌گشتند ‌گفت: «مرحبا به قومی که از جهاد اصغر بازگشتند و برآنها جهاد اکبر باقیمانده است؛ جهاد نفس». آری! کسانی که با دشمن بیرون می‌جنگند باید با دشمن درون هم جهاد کنند. سخن شاذی نمی‌گویم. می‌گویم کسی که خانه‌اش را جارو می‌زند خوبست همزمان کینه‌ها را هم از حجره قلبش بیرون بریزد. می‌گویم اگر با آن چیزی که در سینه‌تان هست کاری ندارید چرا سینه می‌زنید؟ چرا ساق پایتان را محکم به لبه میز نمی‌زنید؟ درد آن که بیشتر است. چون حسین وجودی نازنین و تنها و داغدیده و تشنه و محاصره شده در سینه‌های ماست. نکند که هر وقت لب به سخن می‌گشاید غوغا ‌کنیم تا صدایش را نشویم. این که گفته‌اند هر زمینی کربلاست، یعنی زمین هر سینه‌ای کربلاست، و الا در جهان بیرون هر سرزمین نام خاص خود را دارد. خوشا آن کربلایی که حسین در آن شکست نخورد.
نکته بسیار مهم بعدى در زیارت عاشورا اینست که از ما می‌خواهد از هم اکنون تا روز قیامت با هرکسى که با اهل بیت (ع) در مسالمت به سر مى‏برد در صلح باشیم. به عبارت دیگر اگر با کسى بدترین کینه سیاسى یا خانوادگى یا قبیله‌ای را داریم همین که گفت «سلام بر حسین» ما باید حربه‌هایمان را بیندازیم و با او سلم شویم؛ این چیزى است که زیارت عاشورا از ما مى‏خواهد. گویی سلام ما به امام حسین (ع) و یارانش بدون چنان سلامتى معنا نمى‏دهد. و این سلامت مهیا نمى‏شود مگر اینکه ما به جز یک علت، باعث دیگرى براى محبت در وجود خود نداشته باشیم، والا درگیرى پیش مى‏آید و سلام ما را خراب مى‏کند. شاید اگر علل دیگری براى دوستى وجود داشته باشد،خوب که آنها را ریشه‏یابى کنیم سر از صفات کسانی درآورد که دشمنان اهل بیتند. حتماً از چنان جایی سر در می‌آورد، والا نباید موجب کدورت شود.
ما نسبت‌ها خاندان عصمت را با او مرتبا به یاد می‌آوریم، ما از مهاجرین وانصار گله می‌کنیم که چرا پس از پیامبر حساب اهل بیت (ع) را از رسول خدا جدا کردند، ولى به خود حق مى‏دهیم که حساب سیدالشهدا را از کسانى که یک سلام به او داده‏اند جدا بدانیم. چه بسا آن صفتی که باید از خود دور کنیم همین است. آیا انصاف است که ما این‌قدر براى امام حسین (ع) عزادارى کنیم و او را دوست بداریم، آن وقت او عذر برادرمان را بپذیرد، یا دعاى کسى را که از ما با لحن بد یاد کرده است آمین بگوید؟ آیا انصاف است که امام حسین آن کسى را که از ما نخرید و به ما نبخشید و ما را ترجیح نداد در حریم خویش راه دهد؟
یک روز زن عربى با جارى‏اش دعوا کرد. از او رنجید و به حرم حضرت عباس (ع) رفت. همان جا دم در حیاط ایستاد و گفت: ای ابوفاضل، آیا دیدى فلانى با من چه کرد؟ شوهرش را بکش، فرزندانش را جوانمرگ کن، خانه‏اش را آتش بزن، کودک شش‌ماهه‏اش را بگیر. به اینجا که رسید از شنیدن چنین جمله‌ای از زبان خودش جا خورد. حضرت عباس بچه شش‌ماهه را بکشد؟ او اگر نعوذ بالله جلاد دربار هم بود چنین دستوری را اجرا نمی‌کرد. لذا گفت حالا اگر بچه شش‌ماهه‏اش را نگرفتى هم نگرفتى.
آیا ما هم مثل آن زن عرب، یا مثل اهل مدینه در روزهای پس از رحلت رسول خدا، انتظار نداریم که خدا و اولیای او پیرو ما باشند؟ در مورد بسیارى از ما چنین شائبه‏اى هست. کى مى‏توانیم ادعا کنیم که نیست؟ کی آن صفت موسس ظلم بر اهل‌بیت را از وجود خود دور کرده‌ایم؟ شاید وقتى که به راحتى بتوانیم با کسى که یک سلام به آنها داد سلم شویم و کسى که ایشان را دوست داشت بدون شرط دوست بداریم – هرکس که مى‏خواهد باشد.
البته جملات کلیشه‏اى بسیارى هست که در اینجا مى‏توان به عنوان اعتراض بیان کرد. آیا اگر کسى امام حسین را دوست داشت اما نماز نخواند و کارهاى خلاف کرد، حتی مال مردم را خورد یا در خیابان جوان‌هایشان را کتک زد، ما باید باز او را دوست داشته باشیم؟ بله! بلکه بیشتر از آن، باید یاریش هم بکنیم، زیرا فرمود حق برادر تو بر تو آن است که یاریش کنى، چه مظلوم باشد و چه ظالم. پرسید چگونه به ظالم کمک کنم؟ گفت با بازداشتن او از ظلم. با امر به معروف و نهی از منکر.
امر به معروف و نهی از منکر جز با دوست‌ داشتن دیگران ممکن نیست. بلکه اگر کسی دیگری را دوست نداشته باشد به جای این کار امر به منکر می‌کند و از معروف باز می‌دارد. بزرگی می‌گفت در ایام پیش از انقلاب پیرمردی سرکوچه محلمان زنان بى‏حجاب را نهى از منکر مى‏کرد و من می‌دیدم که لذت او در این کار از زناکردن بیشتر است. قرآن نیز گفته است که یک گروه از شما باید امر به معروف و نهى از منکر کنند؛ این کار همه نیست. خیلى‏ها هستند که نمى‏توانند این وظیفه را درست به انجام برسانند، و به خلاف آنچه گفته می‌شود صرف دانستن احکام شرعی هرگز برای این منظور کافی نیست.
کسى مى‏تواند، کسی حق دارد امر به معروف و نهى از منکر کندکه این کار را از روى دلسوزی و دوستی انجام دهد. به عقل سلیم هم که مراجعه کنیم خواهیم دید تذکر دلسوزانه یک پدر یا پدر بزرگ به فرزندش اثری می‌گذارد که تذکرات خیابانی گشت ارشاد نمی‌گذارد. به قرآن هم که بازگردیم می‌بینیم پیش از آن که بگوید گروهی از مومنان باید امر به معروف و نهی از منکر کنند، نعمت خداوند را به آنان یادآور می‌شود که چگونه با هم دشمن بودند و او میان دل‌هایشان الفت ایجاد کرد.
امام حسین (ع) برای امر به معروف و نهی از منکر قیام کرد. البته جایی در تاریخ ثبت نشده است که امام از مدینه تا مکه و از مکه تا کربلا در مورد رعایت حجاب یا اموری شبیه آن با کسی گفتگو کرده باشد. در عوض آنچه در ظاهر مشاهده می‌شود قیام حسین بن علی برای بر پا کردن حکومت حق است. ازاینجا نتیجه گرفته‌اند که جوهره و حقیقت و فایده حکومت حق امر به معروف و نهی از منکر است، منتهی آن امر به معروف و نهی از منکری که امام در وصیت خود به محمد حنفیه از آن یاد می‌کند از تصورات عامیانه ما نسبت به این واجب الهی بسیار متعالی‌تر است. ان الامر بالمعروف و النهی عن المنکر لخلقان من خلق الله.
به راستی که امر به معروف و نهی از منکر دو صفت از صفات الهی هستند. (خطبه ۱۵۶ نهج‌البلاغه) شمه‌ای مختصر از این حقیقت بلند در سال ۱۳۵۸ در ایران دیده شد. در یکی از بیانیه‌های مهندس موسوی اشاره شده است که در تابستان این سال کسانی که به عمرشان روزه نگرفته بودند ماه صیام را تجربه کردند و از این تجربه خود لذت بردند، حال آن که نه تبلیغات کرکننده و نه تحکمی از نوع گشت ارشاد در بین نبود، بلکه حسن ظن مردم نسبت به ماهیت حکومت نوتاسیس خود وجود آن را تبدیل به امر به معروف و نهی از منکر کرده بود. این یک شمه بود از آن چیزی که امام حسین (ع) برایش قیام کرد.
از هر جهت که نگاه کنید برپایی چنین حکومتی تنها از کسی و کسانی ساخته است که به راستی نسبت به یکایک خلق خدا دلسوز و خیرخواه باشند. به راستی دلسوز بودن یعنی چه؟ یعنی آن که حتی برای خائنان و رفیقان نیمه‌راه که دارند او و خاندانش را در بیابانی قفر تنها می‌گذارند خیر بخواهد و به آنها بگوید آن‌قدر دور شوید که صدای کمک خواستن مرا نشوید. آن‌گاه غم عمرسعد را هم بخورد.
به او بگوید تو این کار را نکن. او بگوید خانه‌ام را خراب می‌کنند. بگوید من به جایش برایت خانه تهیه می‌کنم. دلسوز کسی است که به هنگام شهادت نگران شمر است. به او می‌گوید مرا نکش و این از آن جهت نیست که می‌خواهد زنده بماند. اگر شمر امام را نمی‌کشت دیگری می‌کشت، بلکه می‌خواهد شمر به این گناه دست نزند و برای هیچ، خود را به دامن عذاب نیفکند. آیا چنین کسی وقتی به سرای باقی برود عوض می‌شود؟ به نظرم بعید می‌رسد، تا جایی که آن عارف بزرگ کنار قبر امام حسین (ع) ‌ایستاد و او را قسم ‌داد که از شمر شفاعت نکند.
حکومت حق، حکومتی که خود وجودش امر به معروف و نهی از منکر می‌شود،حکومتی که از مشروعیت برخوردار است باید تا این حد نسبت به خلق خدا، نسبت به یکایک آنها، خیرخواه باشد. این نکته‌ای نیست که بیان آن نیاز به سند و مدرک و دلیل و حتی منطق داشته باشد؛ سند و مدرک آن در وجود همه ما موجود است. همه ما، بدانیم یا ندانیم، حکومتی را مشروع تلقی می‌کنیم که تا این حد نسبت به آحاد جامعه غمخوار باشد؛ پس از آن مابقی طرق کسب مشروعیت را ه هایی موقتی هستند.
مثلا مشروعیتی که از رای اکثریت به دست می‌آید امری کاملا ظاهری است، و الا حکومت هیتلر هم متکی به رای اکثریت بود، اما آیا مشروع بود؟ بدین ترتیب است که حکومت‌هایی کاملا مقتدر و متکی به رای اکثریت تنها با اثبات چند مورد کینه‌جویی و قساوت بی‌دلیل ارکانشان به تزلزل در می‌آید و به دست و پا می‌افتند. منظورم حکومت‌های جهان سومی و ضعیف نیست؛ منظورم بزرگترین ابرقدرت‌هاست.
اگر مسئله حقوق بشر تا این حد در سیاست جهانی از اهمیت برخوردار شده است به این دلیل است. ما این مبحث را محملی تبلیغاتی می‌دانیم که قدرت‌های جهانی با استفاده از آن بر حکومت‌های مستقل فشار وارد می‌کنند، و در این ادعای خود اشتباه نمی‌کنیم. منتهی در تبلیغات اصلی طلایی وجود دارد که می‌گوید بدون داشتن زمینه‌ای در فطرت هیچ پیامی قابل تبلیغ نیست. آن چیزی که مورد نظر ماست همین نکته آخر است؛ فطرت‌ بشری حکومتی را مشروع می‌داند که به اندازه امام حسین (ع) برای خلق خدا – حتی برای شمر، حتی برای قاچاقچیان اسلحه و مواد مخدر، حتی برای گردانندگان خانه‌های فساد،حتی برای…. – خیرخواه باشد.
البته این خیرخواهی بدان معنا نیست که آنها را بالای مجلس بنشاند یا از مجازاتشان صرف‌نظر کند، اما حاکم حق کینه‌جویی از آنها را نیز ندارد. حاکم حق ندارد بازداشتگاه کهریزک درست کند، ولو آن که در آنجا از افراد شرور نگهداری کنند؛ چه رسد که مردم را با برچسب‌هایی از هم جدا کند و با برخی از آنها رفتاری مادون حقوق و شئون انسانی داشته باشد. وقتی به آنها اعتراض می‌کنی می‌گویند اینها یک مشت بی‌حجاب سرلختند، می‌گوید شما دیگر ضدانقلاب شده‌اید، می‌گوید شما دیگرکافرید.
بلکه به هنگام زدن این حرف‌ها منظورش جواب دادن به ایرادات شما نیست؛ او دارد به فطرت خودش که نسبت به این کارها معترض است پاسخ می‌گوید. دختر مردم را در خیابان چنان با کینه می‌زند که گویی او را انسانی همچون خود تلقی نمی‌کند. بعد بیشتر از آن که به دنبال افراد حامل اسلحه بگردد نگران است که مبادا کسی از این صحنه‌ها تصویر برداشته باشد.
چرا؟ مگر قرار نیست به خاطر این کاری که انجام می‌دهد به بهشت برود؟ مگر بنا نیست زمانی که در قیامت دست‌ و پایش به این اعمال شهادت می‌دهند سرش را بالا بگیرد و در نزد شهدا و صدیقین به کارنامه خود مباهات کند؟ نگران است زیرا از جایی که نمی‌داند کسی گواهی می‌دهد که چنین اعمالی و چنین روحیه‌هایی مشروعیت‌زداست. به کار او کاری نداشته باشیم. «خوشا به حال کسی که پرداختن به عیوب خودش او را از توجه به عیب مردم باز می‌دارد.»
آیا ما را آن جوانمردی هست که برای آقای حسین شریعتمدار، برای آقای سعید مرتضوی، برای آقای سعیدعسکر، برای آقای رادان، برای آقای نقدی، برای آقای طائب، برای آقای ذوالنور، برای آقایان و خانم‌هایی که نمی‌شناسیم ولی می‌دانیم که می‌خواهند سر به تن ما نباشد صمیمانه و جدا خیر طلب کنیم؟ زیاده‌روی نمی‌کنم. آیا ما را آن همت هست که با هرکس یک سلام خشک و خالی به امام حسین (ع) داد سلم شویم؟
زیارت عاشورا ما را به حکومت حق، ما را به چنین چیزی دعوت می‌کند.

پي‌نوشت: اين آقاي عليرضا بهشتي‌شيرازي كه سابقاً‌ در نخست‌وزيري كار مي‌كرده است و بعدتر انتشارات روزنه را راه‌ انداخت و در انتخابات هم سردبير روزنامه كلمه سبز بود، از آن استعداد‌هاي ديركشف شده است. نشد يادداشتي از او بخوانم و حسرت نخورم بر نثرش و بر منطق دروني و استدلالش. اينها را بخوانيد:   +   +  +  +  +  +






Wednesday، December 09، 2009

هنرپيشه نقش دوم / بازيگر نقش اول

اين "دانشجونماچپون"ي كه راه‌ انداخته‌ اند: +  مرا ياد «خاطرات هنرپيشة نقش دوم » انداخت. خاطرات هنرپيشة نقش دوم نمايشنامه‌اي از بهرام بيضايي است +  دربارة گروهي از آدم‌هاي بدبخت و حاشيه‌نشين در زمان محمدرضا شاه كه يك آدم مشكوكي هي به آنها پول مي‌دهد كه بشوند خيل جمعيت و سياهي لشكر براي مرده‌باد زنده باد گفتن براي اعلي حضرت و مقامات حكومتي... كم كم شغلشان همين جاويد شاه گفتن و مرگ بر كمونيست گفتن مي‌شود... آخر نمايشنامه مصادف است با قيام همين هنرپيشگان نقش دوم كه به صف انقلابيون مي‌پيوندند و اين بار «بازيگر نقش اول» مي‌شوند.





[ متاسفانه متن مكتوب نمايشنامه را ندارم و اجرايش را هم خيلي قبل ديده‌ام؛ ممكن است در نقل پايان آن اشتباه كرده باشم. ]


آن اجرايي كه من ديدم در سنگلج بود و كارگردانش هادي مرزبان و بازيگران اصلي‌اش هم فرزانه كابلي و حضرت ميكائيل شهرستاني بودند؛ سال هشتاد و يك بود به گمانم. كاش آن نمايشنامه را با همان اجرا مي‌شد دوباره ديد...كاش.


فقط يك نكته: كسي كه بند ناف حياتش به بسيج حاشيه عليه متن و "دانشجونماچپون"بسته است بايد بترسد از روزي كه هنرپيشگان نقش دوم، بازيگران نقش اول شوند. حقيقت را مي‌شود پنهان كرد اما نه براي مدتي دراز. بالاخره چند ماه كه بگذرد شكم بالا خواهد آمد و كوس رسوايي زده خواهد شد.


Friday، December 04، 2009

سلام خدا بر شهيدان



پندار ما این است که ما مانده‌ایم و شهدا رفته‌اند اما
حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده‌است و
شهدا مانده‌اند.
مرتضي آويني
روح آدمي، آدم اگر آدم باشد، نيمه‌هاي بسيار دارد. برخي از اين نيمه‌ها مهم‌ترند؛ نيمة مجنون‌ روح من مهم‌ترين نيمة وجودم است؛ اين همان نيمه است كه همه چيز را فداي بوسيدن زني مي‌كند كه هزار كيلومتر شرق‌تر دوستش دارم؛ نيمه روح مهم ديگرم، نيمه مجاهد / عارف است. با همه بدمستي‌هاي ملحدانه و لاادريانه كافيست ريشم را بگذارم بلند شود، پيراهنم را روي شلوارم بياندازم و با تسبيح شروع كنم بي‌انقاطاع ذكر "يانور و ياسبوح" بگويم... همين نيمه است كه مادرم مي‌گويد پيش از پنجاه و هفت اگر بود اعدام مي‌شد، بعد پنجاه و هفت هم اگر بود يا اعدام مي‌شد يا شهيد... همين نيمه روحم است كه هنوز آن چنان در شور و شيدايي است كه حتي وقتي سخنان خامنه‌اي درباره حاج احمد كاظمي ( + ) را مي‌شنود، زار زار مي‌گريد...همين نيمه است كه هر از گاهي حاج‌كاظم‌وار نمي‌فهد چه مي‌كند،‌ مشت مي‌كويد و ماشه هم مي‌كشد شايد...
همت و باكري و باقري و كاظمي هم مثل من و امثال من دانشجوياني بودند جستجوگر خير و زيبايي و حقيقت. به ضرورت لباس رزم پوشيدند، آن موقع فكر مي‌كردند خير و حقيقت در اطاعت امر امام روح‌الله خميني است. نمي‌دانيم موضعشان درباره امروز ايران چيست. خانم شهيد باكري و خانم شهيد همت مي‌گويند با چارچوبي كه از رفتار و افكار و كردار شهدا در اختيار داريم مي‌توانيم حدس بزنيم موضعشان نسبت به امروز چيست. بعيد است كسي خلوتي خالطانه‌تر از فاطمه اميراني با حميد باكري تجربه كرده باشد. اين مدعيان در طلبش بي‌خبرانند....
هر از گاهي حرف‌هاي پيش از انتخابات مهدي همت را بايد دوباره ببينيم  + كه يادمان نرود شهداي جنبش سبز فقط سهراب‌ها نيستند همه شهداي اين ملت از مشروطه تا امروز شهداي جنبش سبزند:  +
به روح امام ( + ) قسم دستم برسد مشت محكمي روانة آن فكي خواهم كرد كه چنين اباطيلي بافته است؛ اميرحسين ثابتي كه نه دين دارد و نه حداقل‌اي از شعور و فرمانده بسيج دانشكدة حقوق دانشگاه تهران است خطاب به جماعتي كه شعار مي‌دهند: بسيجي واقعي / همت بود و باكري... مي‌گويد ما هم شعار داريم:  +
همت اگه زنده بود / پوستتونو كنده بود...
قرآن اگر خوانده بود مي‌دانست همت زنده است، همه شان زنده اند، باكري هم، زين‌الدين و بروجردي و باقري و خرازي و كاظمي.. حاج داوود كريمي و محمود كاوه و رحمانيان هم. حاج عباس كريمي و محسن وزوايي و اسماعيل دقايقي و ناصر كاظمي و صنيع‌خواني و برادران دستواره و چمران و و و و ...اصلاً آنها رفتند كه زنده  بيدار جاودانه بمانند و همين‌ها هستند كه در قهقهة مستانة شان عند ربهم يرزقون اند...

احمق مردا فرمانده بسيجي كه فرق همت و شعبون بي‌مخ را نمي‌فهمد. نمي‌فهمد همت حتي پوست عراقي‌ها را هم نكند، با آنها جهاد كرد؛ آن هم طبق اصولي كه مطمئناً پوست كندن جزوشان نبود.
البته به قاعدة كافر همه را به كيش خود پندارد تقصيري ندارد. اينجوري مغزش را شسته‌اند.  كسي كه در بسيجي بالا آمده باشد كه همت‌ها را شعبان بي‌مخ مي‌خواهد باشعورتر از اين نمي‌شود.

پي‌نوشت: چيزكي در روحم است كه مي‌گويد اگر تا الان جنبش سبز موفقيتي داشته است و ميرحسين موسوي چيزي بوده است متفاوت با همه سياسيوني كه مي‌شناختيم- حتي كروبي و خاتمي – بيشتر از صدقه سر اخلاص و توكل‌ اش بوده است؛ اخلاص و توكلي كه شجاع مي‌كند آدمي را و شاد و آرام و اميدوار. چيزي شبيه همين چيز‌هايي كه شهيد همت مي‌گويد:  +   

Monday، November 16، 2009

جيغ كاشي ها

چيزي به پگاه مانده كه نماز مي‌خواندم در نزديكي محراب گوهرشاد و نمي‌دانم مسحور عظمت بنا و شكوه معماري‌اش بودم يا معماري چهار ستون بدنت يادم آمده بود وقتي كه سياهپوش از در درآمدي و در زير سقف بلند سرسرا بود كه ايستادم و ايستادي و گرفتمت و گرفتي‌ام، هرچه كه بود تو و محراب مي‌رقصيديد، من مي‌لرزيدم، كسي در مسجد نبود و هوا هم سرد بود، سرد سرد بود. خيلي خيلي سرد بود و انبوه خلق‌الله در شبستان‌هاي چپ و راست مسجد دوگانة مفروض به جاي مي‌آوردند. من دراز كشيده بودم و فاصلة چشم‌هام تا بالاترين نقطة سقف - نوك نوك گنبد – زياد بود. خواب نوشين بامداد رحيل اما نبود. نماز مي‌خواندم نمي‌خواندم مي‌خواندند نمي‌خواندند؛ ما در محراب مسجد عشق + بازي مي‌كرديم. كاشي مسجد – فيروزه‌اي – به سجود حمله مي‌كرد؛ انار و دندان جنگ خونين داشتند. برادر بزرگتر از سبزي فرار مي‌كرد. مسجد عظيم بود؛ شبستان‌ها گرم؛ بخش اصلي سرد بود. بي در و پيكر بود. مرحوم رضا جاي خدا را تنگ كرده بود. پيرزن در مسجدش توي حوض آب بازي مي‌كرد و به گوهرشاد فحش مي‌داد. من مست بودم، گرم بودم، تو بودي. نشسته بودي روي منبر قديمي. من تماشات مي‌كردم، گرم بودم، مست بودم، هوا سرد بود، تو بودي توي بغلم بودي، هوا سرد بود، لب‌هات گرم بود. پيرهنت آبي فيروزه‌اي بود، نوا بود، دستان من جامه‌دران بود. هوا سرد بود، تو بودي، من گرم بودم، دست‌هايم روي موهات بود، مست بودم. دست هايت را مي‌بوسيدم.