Monday، November 16، 2009

جيغ كاشي ها

چيزي به پگاه مانده كه نماز مي‌خواندم در نزديكي محراب گوهرشاد و نمي‌دانم مسحور عظمت بنا و شكوه معماري‌اش بودم يا معماري چهار ستون بدنت يادم آمده بود وقتي كه سياهپوش از در درآمدي و در زير سقف بلند سرسرا بود كه ايستادم و ايستادي و گرفتمت و گرفتي‌ام، هرچه كه بود تو و محراب مي‌رقصيديد، من مي‌لرزيدم، كسي در مسجد نبود و هوا هم سرد بود، سرد سرد بود. خيلي خيلي سرد بود و انبوه خلق‌الله در شبستان‌هاي چپ و راست مسجد دوگانة مفروض به جاي مي‌آوردند. من دراز كشيده بودم و فاصلة چشم‌هام تا بالاترين نقطة سقف - نوك نوك گنبد – زياد بود. خواب نوشين بامداد رحيل اما نبود. نماز مي‌خواندم نمي‌خواندم مي‌خواندند نمي‌خواندند؛ ما در محراب مسجد عشق + بازي مي‌كرديم. كاشي مسجد – فيروزه‌اي – به سجود حمله مي‌كرد؛ انار و دندان جنگ خونين داشتند. برادر بزرگتر از سبزي فرار مي‌كرد. مسجد عظيم بود؛ شبستان‌ها گرم؛ بخش اصلي سرد بود. بي در و پيكر بود. مرحوم رضا جاي خدا را تنگ كرده بود. پيرزن در مسجدش توي حوض آب بازي مي‌كرد و به گوهرشاد فحش مي‌داد. من مست بودم، گرم بودم، تو بودي. نشسته بودي روي منبر قديمي. من تماشات مي‌كردم، گرم بودم، مست بودم، هوا سرد بود، تو بودي توي بغلم بودي، هوا سرد بود، لب‌هات گرم بود. پيرهنت آبي فيروزه‌اي بود، نوا بود، دستان من جامه‌دران بود. هوا سرد بود، تو بودي، من گرم بودم، دست‌هايم روي موهات بود، مست بودم. دست هايت را مي‌بوسيدم.

Friday، October 16، 2009

لطايف قرآني و لمعات هجراني





شيخ عبيدالله احرار ، رحمه الله عليه، وعظ مي‌گفت؛ مقري اين آيت مي‌خواند:

« هو الذي جعل الشمس ضياءً و القمر نوراً».


شيخ در حال اين بيت سرود:
چه حاجت است به شمع و چراغ قافله را
هزار قافله را روي تو بس است دليل
( ورق 264 )
***


نوبتي ديگر وعظ مي‌گفت؛ مقري اين آيت مي‌خواند:



« خُذوهُ فغلّوه، ثم الجحيم صلّوه، ثم في سلسله ٍ ذرعها سبعون ذراعاً فاسلكواه»

شيخ اين بيت سرود:
حلقه‌اي بس باشد اين ديوانه را
اين همه زنجير در زنجير چيست
 ( گ 264 )





پي نوشت يك) شيخ عبيدالله احرار هيچ كتاب ننوشت. هيچ غزل نسرود. بيت مي‌گفت.


پي نوشت دو) لطيفه‌گويي از ويژگي‌هاي برخي صوفيان بود. مثلاً شمس تبريزي. اهل كتاب نبودند. دم گرم داشتند و ميل مجلس. ديگران مي‌خواندند و مي‌گفتند اينها فقط تكه‌پران و ان قلت گوي محفل بودند. مولوي مي‌سرود، شمس لنتراني مي‌پراند. نوع ادبي جالبيست.  

Tuesday، October 13، 2009

يهودي سرگردان







مثل قايق كوچكي – شما بگو زورق بگو بلم – كه توي ساحل "تيرادل‌فوئه‌گو" با طناب بسته باشندش به چوبي و گره را شل بسته باشند و نصف شب قايق جدا شود و برود براي خودش سفر دراز دريايي و چند سالي بعد بيايد زير آفتاب داغ هرمزگان توي بندر باسعيدو بيافتد – خودش را بياندازد – روي شن‌هاي داغ و چوب‌هاي خيسش هي خشك شوند و ترك بخورند،... يك همچو چيزي بود آن روز.

Monday، October 12، 2009

پس ولايت فقيه به چه دردي مي‌خورد؟


1. نظرية نسبتاً مهجور ولايت فقيه با اين انگيزه از لاي كتاب‌هاي قطور و خاك‌خوردة فقهي بيرون آمد و پا به قانون اساسي گذاشت كه بتواند گرفت‌وگير‌ها و معضلات «اجراي حكومتي اسلام» را برطرف سازد.
به همين علت هم بود كه مرحوم آيت‌الله خميني بارها اعلام كرده بود، و خصوصاً خطاب به فقها و روحانيون، كه اجراي احكام اسلام در حكومت با فقه مصطلح حوزه‌ها شدني نيست و براي همين بود كه مرحوم آيت‌الله خميني اعتقاد داشت كه احكام حكومتي‌اي كه ولي‌فقيه صادر مي‌كند مي‌تواند تا زمان نامحدود بر احكام اوليه‌اي چون توحيد و يا وجوب نماز حكومت كند.


2. قصاص قاعده‌اي كيفري است كه مورخان ريشه‌هاي آن را در فقه يهود مي‌دانند. قاعده‌اي كه در زمان خودش قاعده‌اي عادلانه بود. قصاص در اسلام هم امضا شد و مورد تاكيد قرار گرفت. در زمان اسلام هم قصاص قاعده‌اي بود كه عادلانه مي‌نمود. تا پيش از جمهوري اسلامي و اجراي حكومتي دين هم قصاص اجرا مي‌شد و اجراي قصاص افتخاري براي جمهوري اسلامي نيست.


3. پس از سال‌ها تجربة حضور حكومتي دين در نظام جمهوري اسلامي و از جملة آن اجراي قواعد حدود، قصاص و تعزيرات مشخص گرديد، و  اين تشخيص تقريباً اجماع اهل فن يعني حقوق‌دانان را پشتوانة خود دارد، كه اجراي قصاص در همة موارد قاعدة عادلانه‌اي نيست. يكي از اين موارد اين است كه فرد بالغي كه هنوز به رشد كامل عقلي و اجتماعي نرسيده است ( و بسياري از فقها اين روزها  ديگر اعتقاد ندارند كه صرف بلوغ نشانة رشد عقلي هم هست ) بدون داشتن طرح و برنامة پيشيني و قصد قبلي و بدون داشتن نيت كشتن طرف مقابل، در منازعه‌اي خياباني كودكي ديگر را مي‌كشد. بخش بزرگي از جامعه قصاص كردن چنين آدمي را عادلانه نمي‌دانند.


4. آيا ولايت فقيه ايجاد نشد تا قواعد ثانوية عادلانه‌اي وضع كند كه حاكم باشد بر قواعد اوليه‌اي كه امروزه ظاهراً در بعض موارد اجرايشان غيرعادلانه است؟ ولايت فقيه قرار بود رفع چنين معضلات فقهي‌اي باشد و نه صرفاً مقامي براي توصيه مردم به تقوا و بصيرت و دشمن‌شناسي. اگر ولي‌فقيه كشور مي‌آمد و با حكمي حكومتي مجازات مرگ ( اعم از اعدام، قصاص، سنگسار) كلية  افراد زير هجده سال را ممنوع و به جايش مجازات‌هاي ديگري وضع مي‌كرد به فلسفة وجودي ولايت‌فقيه نزديك‌تر نبود؟ و آيا جاذبه براي ولايت فقيه ايجاد نكرده بود؟ شك نيست كه مومنين حكم خدا را، اگر واقعاً حكم خدا چنين باشد، براي جذب مردم اجرا نمي‌كنند اما يادمان باشد «تنفير از دين» حرام است.    


 پي‌نوشت: بحث‌هاي مختلفي درمورد كار مادر احسان كه چهارپايه را از زير پاي بهنود شجاعي كشيد و در قصاص او تجديد‌نظر نكرد، در گرفته است. من شكي ندارم كه اين خانم عملي غيراخلاقي انجام داده است. ممكن است انگيزه‌هاي او را درك كنم اما حتي اگر همة مردم جهان هم اين مادر را درك كنند و با او همدلي نمايند، چيز از وصف غيراخلاقي بودن عملش نمي‌كاهد.

Sunday، October 11، 2009

مجتبي

1. از حوادث پس از انتخابات كه بگذريم، دربارة پيش از انتخابات و موضع‌گيري‌هاي كانديدا‌ها و ستادها و شعارهايشان حرف‌هاي بسياري مي‌شود زد. مثلاً يادتان هست كه احمدي‌نژاد به موسوي گفت:
«اين هزينه‌هاي ميلياردي ستاد شما از كجا تامين مي‌شود؟»
گفتن اين جمله از زبان احمدي‌نژاد، با خصايصي كه از او مي‌شناسيم، نشان‌دهندة «سوختن‌«هاي بسيار است. من نمي‌دانم واقعاً هزينه‌هاي ستاد موسوي چقدر بود و هزينه‌هاي ستاد احمدي‌نژاد و ديگر چقدر ( البته خود موسوي در بيانيه‌اي در پيش از انتخابات گفته بود ريز تراز‌نامة مخارج تبليغاتش را پس از انتخابات منتشر خواهد كرد؛ خدا كند طوفان پس از انتخابات موجب فراموشي اين تعهد مهم نشود ) اما مي‌دانم كه كيفيت نيروهاي فعال در دو طرف قابل مقايسه نبود. از اين تحليل جامعه‌شناسانه كه نخبگان بيشتر طرفدار موسوي بودند و عوام هوادار احمدي اگر بگذريم، نكته‌اي اقتصادي وجود دارد و آن اين است كه كيفيت بالاي نيروي انساني هزينه‌ها را كاهش مي‌دهد. نيروي انساني‌اي كه مشتاق است و خلاق. انديشه‌هاي نو دارد و ذهن منسجم و منظم. نيروي انساني‌اي كه توانايي مديريتي بالايي دارد و از نبود امكانات نمي‌هراسد و از پس هر شرايطي  برمي‌آيد. ستاد موسوي پر بود از چنين نيروهايي و اين است كه كيفيت كار‌هاي تبليغي هواداران او موجب گمراهي حريفان مي‌شد و گمان مي‌برند كه لابد چه هزينه‌هايي كه نشده...!
من مي‌ديدم آدم‌هاي فوق‌العاده توانايي كه بي‌چشم‌داشتي – حتي بدون  گرفتن ناهار و شام از ستاد – واقعاً مجاهدانه شب‌ها و روزها در طول چندين هفتة متوالي براي پيروزي موسوي از دل و جان مايه گذاشتند. صحنه‌هايي كه شايد فقط با تلاش‌هاي سرداران شهيد دوران جنگ قابل مقايسه باشد. گزاف نيست كه بگوييم هر سبز چندين زرد را حريف بود.





2. مجتبي از كساني بود كه در انتخابات با او آشنا شدم و مطمئناً يكي از برگزيده‌ترينِ زبدگان و نخبگان جمع‌شده در ستاد‌هاي موسوي بود. آشنايي با مجتبي باعث رفاقت و الفتي شد كه اميدوارم تا پايان عمر پايدار بماند. جداي از اين رفاقت، من از مجتبي كلي «چيز» ياد گرفتم. معلم خيلي خوبي بود. با رفتارش درس مي‌داد نه مثل من دائماً با نطق كردن دربارة اين يا آن موضوع. از او نظم، آشپزي، ترتيب، علاقه به مورچه‌ها، اهميت زيبايي، هنر، مديريت در شرايط سخت و مديريت كار پروژه‌اي را ياد گرفتم. حالا مجتبي مي‌رود كه در فرنگ درسش را ادامه بدهد. مطمئناً فرنگي‌ها خريد خوبي داشته‌اند. نوش جان همكلاسي‌هاي آينده‌اش. نمي‌دانم حوادث پس از انتخابات چقدر در تصميم او بر رفتن تاثير داشته است اما به گمانم اگر نتيجة ديگري در انتخابات حاصل مي‌شد مطمئناً امثال مجتبي در رفتن تامل بيشتري مي‌كردند.  امروز روز آخر ماندنش در تهران بود، تماس گرفتم كه ببينمش و تلفنش خاموش بود ( و به نظرم كار خوبي كرده بود). امثال مجتبي را كه مي‌بينم به آيندة كشور  خوش‌بين مي‌شوم و وقتي مي‌روند نگران اين خاك مي‌شوم كه با نبود امثال مجتبي به چه چاه ويلي سقوط خواهد كرد؟ مجتبي البته بر رفتن كاملاً  محق است. حتي اگر پاي ادامة تحصيل در ميان نبود، او حق يك زندگي آرام، شاد و بي‌دغدغه دارد. او حق دارد كه رفاه داشته باشد و راحتي. اميدوارم امثال او بروند و تجديد نفسي بكنند و دوباره بازگردند اينجا. بروند و بياموزند و بازگردند و بياموزانند. برگردند براي ساختن. مشكلات بسيار است و مجتبي‌ها كم. باري بهترين لحظه‌ها و آرام‌ترين روزها را براي مجتبي مي‌خواهم: آن سفر كرده كه صد قافله دل هم‌ره اوست / هر كجا هست خدايا به سلامت دارش!  

Friday، October 09، 2009

تحليل‌گر آرام منطقة نا‌آرام

از موضوعات جالب براي من تحولات خاورميانه است. اتفاقات مختلف خاورميانه را دنبال مي‌كنم، تاريخش را مطالعه مي‌كنم و نسبت به مسائل فلسطين و اسرائيل هم علاقه‌مندم. احمد زيد‌آبادي از نويسندگان محبوب من در اين زمينه است؛ يك كارشناس واقعاً باسواد و مسلط مسائل خاورميانه. كوتاه مي‌نويسد و ساده. معمولاً هم پيش‌بيني‌هاي جزمي قطعي نمي‌كند اما روند مسائل و احتمالات آينده را با وزن هر كدام از احتمالات، خوب توضيح مي‌دهد. بين كساني كه پس از انتخابات دستگير شد بيش از همه دل‌نگران احمد زيد‌آبادي هستم. اين آدم را از نزديك تا به حال نديده‌ام اما در برخي فايل‌هاي صوتي كه از مصاحبه‌هايش در مورد مسائل خاورميانه در راديو زمانه گوش كرده‌ام صداي لهجه‌دار و شل و ول و سادة مردي كه سياست را به خوبي مي‌شناسد و پاس اخلاق را هم به تمامي نگاه مي‌دارد، موج مي‌زند. چهرة زيد‌آبادي در دادگاه بسيار غمگين بود و اين غمگين‌ترم مي‌كند. زيد‌آبادي در نوشته‌هاي كوتاهي هم كه دربارة سياست داخلي ايران در سايت‌ها و نشريات مي‌نوشت هميشه دغدغة انسان را داشت؛ انساني كه در اين لحظه از تاريخ در خاورميانه، بيش از هر زمان بي ارج شده است و ارزان.


زيد‌آبادي كتابي هم دربارة اسرائيل دارد به نام دين و دولت در اسرائيل. كتاب خوش‌خوان جمع و جوري است كه اطلاعات خوبي در مورد حكومت اسرائيل و پيشينة و ايدئولوژي‌اش به خواننده مي‌دهد؛ بي آنكه حب و بغض‌هاي مكتبي و مذهبي در نگارش كتاب چندان دخالتي داشته باشد. اين كتاب گسترش‌يافتة پايان‌نامة دكتراي زيد‌آبادي است. بخش‌هاي ابتدايي پايان‌نامة دكتراي زيد‌آبادي را در سايت ايران داك از اينجا مي‌توانيد دانلود كنيد.

اگر هم حوصلة كتاب خواندن دارد برويد اصل كتاب زيد‌آبادي را بخريد. هم كلي سوادتان در مورد اسرائيل بيشتر شود و هم با خواندن اين كتاب نسبت به تبليغات عموماً ميان‌تهي حكومتي در مورد اسرائيل از اين به بعد با ديد دقيق‌تر و علمي‌تر نگاه خواهيد كرد و هم متوجه شباهت‌هاي شگفت ساختار حقوقي و سياسي حكومت در ايران و اسرائيل مي‌شويد...

Tuesday، October 06، 2009

0. اول دفتر به نام ايزد دانا. به نام خدايي كه مي‌بيند و صبر مي‌كند. زيادي صبر مي‌كند. صبر آدم را تمام مي‌كند و صبر مي‌كند. آدم داد مي‌زند و او مي‌خندد. توي صورتش مي‌زنيم و دردش نمي‌گيرد. توي صورتمان مي‌زنند و دردش مي‌گيرد اما صبر مي‌كند. و من هم صبر مي‌كنم اين بسطام ِفاصله را...


1. اواخر بهار است. تا صبح بيدار مانده‌ايم، دعوا كرده‌ايم، مجتبي قهر كرد رفت، امين روي صندلي خوابش برد، من سيگار پشت سيگار و صدرا، و يك دوست دوران سربازي، هي فحش داد و داد زديم تا گزارش آخر تمام شد. خودمان فكر مي‌كرديم «چيز خوبيست». صبح شد، نماز خواندند و تمام شد. وقت برگشتن بود، داشت هشت مي‌شد. راننده من بودم، نان خريديم و روزنامه. آن روزها روزنامه از نان واجب‌تر بود. سفره انداخته شده بود از قبل اما كسي به نان و پنير و شير و عسل و كره و مربا توجهي نمي‌كرد،‌ سر انديشةنو دعوا بود؛ امين گفت: اون "اعتماد" رو بده

2. ...

3. ...

4. چند روز بعدتر: شب است و سكوت است و موبايل‌ها قطع است. امين دلنگران همسرش است. تلفن زد آرام شد. من نگران خيلي چيزها بودم. علي زنگ زد. قرار بود، تلفن‌ها قطع شود. برق هم بعيد نبود. خيلي‌ها را گرفته بودند. علي يك مقدار از اوضاع خبر داد. هجده تير خانة ما در خيابان امير‌آباد بود اما صحنه‌هايي كه در اين «شنبة بعد از انتخابات» ديدم ناب بود و نادر. موتورسيكلتي كه با وحشت هرچه تمام‌تر زن عصابه‌دستي را به جوي ولي‌عصر پرتاب كرد. وسط خيابان، فلسطين بود و انتفاضه. آتش بود گله گله و پاره آجر و مامان گفت: نرو، گوش نكردم. رفتم. نمي‌شد نفهمم چه خبر است. زنگ زدم، صدايش را شنيدم، آرام شدم. گفتم وبلاگ را حذف كند. امين چراغ‌ها را خاموش كرد، در‌ها را قفل كرد... يكهو از خواب پريديم،‌ پيكاني از كوچه رد مي‌شد. امين حفاظ در را از بيرون قفل زد. پنجرة پشتي را چك كرد. آن شب شب مداد‌ها بود.

5. مثل گلة گوسفند آدم مي‌گيرند مي‌برند زندان. خرتوخر عظمي، محشر كبري. ديروز تهران قيامت بود. قبلنا نوستالژي بودن در ايام انقلاب مشروطه و دوران رضا شاه و ملي شدن نفت و سال‌هاي پنجاه وشش و هفت را داشتم. نوستالژي ذهني‌ام به كل ارضا شده بود. مي‌خواستم هميني كه الان هستم توي همين جاي تاريخ باشم. چند هزار نفر جلوي پايگاه بسيج مقداد بلند شعار دادند "بسيجي واقعي همت بود و باكري"، ‌بعدتر صداي شليك هم آمد. ما مي‌گفتيم رئيس‌جمهور پينوشه، ايران شيلي نمي‌شه. بابا مي‌گفت خيلي قديم اين را براي بني‌صدر مي‌خواندند. بابا را كشتم و مامان را. غريزة پدركشي ارضا شده بود. جلسة مهمي امشب داشتيم. به كلي سري. در حالي كه مردم از خانه‌ها آمده بودند بيرون شعار مي‌دادند و آتش روشن كرده بودند، ماشين را بردم توي كوچه پشتي پارك كردم. از بالكن مي‌شد پريد بيرون. قفل فرمان را نزدم. سوييچ را توي جيب پشت شلوار جاسازي كردم... نگران بود؛ نگران خواهرش. نمي‌دانست اينجا چه خبر است. فقط مي‌دانست كه همه شورشي‌ اند و فراري. كاش مي‌شد با يك هواپيماي تك‌سرنشين بروم آن ور اين كوير ببوسمش بر گردم برسم به ادامة جلسه؛ باند، جيمز باند.

6. جايي هستيم كه بهشت است. رفيق همدم هست و كباب هست و رباب هست و شراب هست و كتاب هست. توي بالكنش كوه هست و مه هست و باران هم حتي. باران دارد مي‌بارد و نيما آن سوتر زير سايبان بالكون لم داده است به ديوار. خبرهاي بدي هست. گريه مي‌خواهي بكني شايد. پشت به باران هستم. كمرم خيس است. برايت شعر عاشقانة كردي مي خوانم.... شب طوفان شده است. صداي كوبيدن به در مي‌آيد. كارد ميوه خوري را توي دستم مي‌گيرم. نيما مي‌رود در را چك مي‌كند. ‌مي‌گويد چيزي نيست. كارد ميوه‌خوري را كه مي‌بيند لابد ياد شمشير‌هاي سورنا سردار ايراني مي‌افتد و مي‌ميرد از خنده. زندگي‌ همه‌اش خنده نيست، فردا توي ارتفاعات سه هزار،‌ سيگار كه مي‌كشم بوي دوري تو با بوي باروت و خون قاطي مي‌شود. طوفان شده است

7. ...

8. ...

9. موتورسوار نديده‌اي راكب مركب قرمز، ملبس به زره تا بن دندان مسلح، ايستاده به صف گوشة ميدان ونك، منتظر فرمان كه بزنند و بكشند و به آتش بكشند. حالا مي‌بيني. حالا ديگر فكر نمي‌كني شعر‌ سياسي اباطيل و جو‌گيري باشد. جوّي بايد باشد كه جو‌گيرش شوند و هست حتماً در روزگار سيف فرغاني و اسماعيل شاهرودي و كارو و سياوش كسرايي هم چيزي بوده است. در نخستين روز بودنت در تهران موبايل‌ها قطع مي‌شود. حالا مي‌فهمي شهري كه نمي‌شود توش قرار عاشقانه گذاشت عجب جاي خطرناكي است.

10. بيانية سيزده موسوي: حالا مي‌فهمم چرا باباهامان كه بيست و پنج خرداد كشتيمشان به آقاي خميني مي‌گفتند امام. حالا مي‌فهمم آن «آن»ي كه احساس مي‌كردم در موسوي هست و در خاتمي و كروبي نيست، چيست. مي‌فهمم چرا وقتي خاتمي انصراف داد،‌ خيلي ناراحت نشدم. اميدم شايد بيشتر هم شد. حالا مي‌فهمم چرا هنوز از سپاه و جنگ متنفر نيستم. موسوي خوب گفت: آنها جنگ را زندگي كردند.

ما – من و تو – اضطراب جهان را زندگي مي‌كنيم. هم كافه مي‌رويم هم شعار مي‌دهيم هم گريه مي‌كنيم و هم همه چيز را مسخره مي‌كنيم. ما – به مدد اين مرد: ميرحسين موسوي – نام نسلمان را جاودانة تاريخ ساختيم.

11. دنبال پوستر خوب و با كيفيت بالايي هستم از موسوي تا برايت هديه بياورم. نقاشي ونگوگ به جاي خود، عكس اين مرد هم بايد باشد گوشة آن خانة رويايي فرداها.

12. اين ماه‌ها و ترس و نكبتش نمي‌گذشت مگر با تو كه بودي هميشه، با صدرا و دكتر، با امين و نيما. علي‌ها و احسان‌ها و حسين‌ها و و و و و من روزي خواهم نوشت كه همت‌ها و باكري‌هاي ما كه بودند و كتاب خاطراتم را با نام تو شروع خواهم كرد. بگذريم...